حكيم زجاجى
1194
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به كوه اندرون كرد فرزانه جاى * همىبود تا لشكر آيد به راى عمر بود مير دلاور برش * كه خواندى اسد خسرو كشورش عمر پهلوان بود دشمنفكن * دلير و قوىهيكل و پيلتن بسى لشكر گرجيان كشته بود * وز او مهتر گرج سرگشته بود عمر غازىاى بود حملهپذير * فراوان ز گرجى گرفتى اسير جوانى سرافراز و سرتيز بود * ز گرجى به شمشير خونريز بود اتابك در آن پايهء كوه بود * سپاه شهنشه نه انبوه بود ز هرجا ببود آمده لشكرش * پر از خشم و كين بد ز دشمن سرش اسد گفت كاينجا نبايد نشست * مبادا به كارت درآيد شكست به ما برشود خصم بىدل دلير * چو در بيشه باشد به آرام شير ببايد تو را دستبردى نمود * از آن پيش كايشان بيايند زود چو خورشيد اقبال بىنور شد * ز كوه اندرآمد به شمكور شد نبد با اتابك سپاهى گران * ابو بكر شه بود و چندى سران چو نزديك شمكور شد شهريار * بيامد ز راه بيابان غبار شد آيينهء مهر روشن ، سياه * گذر كرد آن گرد گردان ز ماه پديد آمد آنجاى از چوب بيد * علمهاى زرد و بنفش و سپيد ز نيزه فروهشته خاج و صليب * بناليد از آن درد و غم عندليب كه با اهل اسلام شد گرج يار * تفو كرد گردون بر آن روزگار ملكشاه ابخاز با شاه گرج * ستادند مانند بارو و برج مسلمان و كافر به هم داده دست * نه هشيار پيدا بد آنجا نه مست به دست چپ گبر مرقوس ( ؟ ) بود * به جاى دهل بانگ ناقوس بود به سوى چپ ايرانى تيرهراى * كه در كوه مىزد سرانگشت پاى به قلب اندرون شاه تامار بود * كه اندر كفش نيزه چون مار بود برش مير ميران بد و اخستان * نباشد از اين طرفهتر داستان چليپا به جاى علم بر سرش * كه بد كرده از لعل و زر لشكرش فزون بود آن لشكر از صد هزار * يكى نيمه ز آن ، گبر زناردار اتابك از اينروى صف بركشيد * سپاهى همه گرز و خنجر كشيد